تبليغاتX
چون او شدم


چون او شدم

پیدای نا پیدا شدم

تنهایم.

دلم گرفته.

از بی وجدانی دوست.

از بی جانی اوست.

که داند که چه گویم؟

چه داند که که گویم؟

کیست بر دل وا زده ام جان بتراود؟

خدایی که در دم بر دلم میجاند!

بی مقداریم آنست که در بیخ جرس

سالها میکوشم.

ناگاه نسیمی آتشین بر تن سردم بوزد.


نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 1:56 توسط اشک غم| |

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

 شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

 خوش به حال چشمه ها و دشتها ...
خوش به حال دانه ها و سبزه ها ...

 خوش به حال غنچه های نیمه باز ...
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز ...

 خوش به حال جام لبریز از شراب ...
خوش به حال آفتاب

 ای دل من گر چه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام

 باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست

 جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ...

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 23:43 توسط اشک شوق| |

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
 به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 23:37 توسط اشک شوق| |

توی سرمای زمستون رو بخار پشت شیشه
اسمتو نوشتم اما میدونم بی تو نمیشه
کاش میشد خاطره هامون دوباره مثل همیشه
تازه شن تو فصل سرما رو بخار پشت شیشه
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 1:34 توسط اشک شوق| |

هیچ کس محرم دل جز غم غماز نشد

غزل تب زده امد سخن اغاز نشد

باز هم قافیه تنگ امد و بر برگ غزل

غیر اشک قلمم قافیه پرداز نشد

غصه ها راز شد و گنجه دل محرم راز

چشم باران زده ام محرم این راز نشد

سینه تنگ است و دلم شوق پریدن دارد

خون دل خورد ولی قفل قفس باز نشد

ضربانش همه مصداق ز جان کندن داشت

دست و پا زد بپرد فرصت پرواز نشد

بارها سوخت دلم باز پشیمان نشدم

طفل دل چیره بر این چشم هوسباز نشد

شاه عشقم همه جا مات شد از کیش رخش

سرفراز است که منت کش سرباز نشد

فاش شد بر همگان قصه تنهایی من

بار بستم بروم ساز اجل ساز نشد

(مدعی)دست نگه دار که در باب غزل

هیچ کس خبره تر از خواجه شیراز نشد

محمد جواد حیدری

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 19:2 توسط اشک شوق| |

گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
چرا غمگيني؟عاشق شدم!!!! آيا عشق شيرين است؟بله....شيرين تر از زندگي!!!! چرا تنهايي؟ويژگي عاشق هاست!!!! لذت تنهايي چيست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا مي روي؟براي اينکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پيش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بي رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را مي پرستم
اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است
وقتي که من دارم فكر مي كنم وتو داري فكر مي كني كه من دارم به چي فکر مي کنم دوست دارم که فکر کني که دارم به تو فکر مي کنم
بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند
 کاري نکنيم که روزي حتي خودمان هم باور نکنيم که داريم دروغ مي گوييم آن هم به خودمان و کاري نکنيم که روزي به خدا هم دروغ بگوييم و اي کاش روزي مردم با صداقتي همچون صداقت چشمهاشان با هم سخن بگويند پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت اي واي من که قصه دل نا تمام ماند
اگر ان شب نگاهم نمي کردي اگر در ان شب تاريک بر اين تنهاتر از تنهايي چشمک نمي زدي اگر در اولين حرفم باورم نمي کردي اگر نمي ماندي و مي رفتي من ديگر اين که هستم نبودم
 اي آفتاب خوبان، مي‏جوشد اندرونم يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت غلام همت آن رند عاقبت سوزم كه در گدا صفتي كيمياگري داند
 از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هست که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من.. گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد  
سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانه‌هايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 15:1 توسط اشک شوق| |





قید فردا رُ باید زد ، جاده‌ انتها نداره‌
 قصه‌ی‌ لیلی‌ُ مجنون‌ این‌ روزها بها نداره‌
 قید فردا رُ باید زد ، هر نفس‌ یه‌ اتفاقه‌
 تنها افسانه‌ی‌ آتیش‌ ، توی‌ سینه‌ی‌ اجاقه‌
 قید فردا رُ باید زد ، حرف‌ِ تازه‌یی‌ نمونده‌
 دیگه‌ خیلی‌ وقته‌ حافظ‌ غزل‌ آخرُ خونده‌
 
 قید فردا رُ زدم‌ من‌ ، بی‌تو فردا خیلی‌ دوره‌
 بی‌تو این‌ ترانه‌ لال‌ِ ، بی‌تو چشم‌ِ واژه‌ کوره‌
 قید فردا رُ زدم‌ من‌ ، بی‌ تو گم‌ می‌شم‌ تو امروز
 بی‌ تو فردا رُ نمی‌خوام‌ ، ای‌ غزلواره‌ی‌ شب‌ْسوز
 با توام‌ ! ترانه‌ بانو ! نمی‌گم‌ شبیه‌ِ من‌ باش‌ !
 لااقل‌ تو این‌ سیاهی‌ ، یه‌ کم‌ اسطوره‌شکن‌ باش‌ !
نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 12:40 توسط اشک شوق| |

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه ، چشات تر بشه

بذار چشمات ُ خیلی آروم رو هم

بزن زیر گریه ، سبک شی یکم

یه امشب غرور و بذارش کنار

اگه ابری هستی ، با  لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی که

نریز غصه ها تو ، تو قلبت دیگه

غرورت نذار دیگه خستت کنه

اگه نیست ، باید دل شکستت کنه

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی ، به این آسونی

هنوز عاشقی و دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاری تو

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی ، به این آسونی

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 12:18 توسط اشک شوق| |



 

گریه

 

شاید زبان ضعف باشد

 شاید خیلی کودکانه ، شاید بی غرور.........

اما هر وقت گونه هایم خیس میشه می فهمم نه ضعیفم نه یک کودکم

 

بلکه پر از احساسم.

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 12:15 توسط اشک شوق| |


PhotoAlbum\dehkadehlove\madar.jpg

 

این چهره ی خسته و افسرده و زار

زنیست در پس روزهای سرد .

 

که جوانیش را پشت شقایق ها جای گذاشته .

اکنون این زن با چشم های به گودی نشسته .

 

که حکایت از شب بیداری هایش است

اینجا تنها در پس این روزگار خزان زده نشسته است

 

جوانیش را به پای کسی گذاشت که اکنون دیگر غریبه ایست به تمام معنا .

 

روز و شب در تلاش بدون کوچکترین توقع

 

تا نیاید لحظه ای که کودکش آشفته گردد .

زنی ، کوهی از درد ، رودی از گذشت ، آسمانی از مهر.

 

روزهایش کاشتن مهر ، شبهایش تحمل درشت گویی ها .

چشمانش دردی رنگ ، نگاهش محبت وار و مشکین گیسوان دیروزش ، خرمنی برف فام امروز .

 

زنی تنها که تنها گوش کردن می داند .

 

 

" مادر مهربانم  دوستت دارم "

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 12:12 توسط اشک شوق| |

دیده بگشا یا علی تحریف ایمان را ببین

دیده بگشا امتداد ظلم دوران را ببین

دیده بگشا تا ببینی باز هم باچشم خویش

نیزه های کفر را... بر نیزه قران راببین

ارزش انسان شده نفت و طلا و اب و خاک

باز هم پایین ترین معیار انسان را ببین

یا علی انسانیت مرد و شرف نابود شد

جنگ انسانیت پیدا و پنهان را ببین

ان یکی دین رابساط کسب و کارش کرده است

این یکی دین مسندش هم این و هم ان راببین

عده ای با جهل خود حج میروند و کرده اند

اب را در اسیاب دشمن انان را ببین

می روند انجا خدا جویند اندر خشت و سنگ

وز درون خویش غافل حق پرستان را ببین

مال را قربانی نفس و نفسها می کنند

قتل وجدان مرگ ایمان عید قربان را ببین

کفر و ایمان گشته اند از هر زمان نزدیک تر

جهل انسان و نزاع کفر و ایمان را ببین

سامری امروز احساس خدایی میکند

دیده بگشا یا علی جنگ خدایان را ببین

ای عدالت گستر اعصار ای حبل المتین

دیده بگشا ای عدالت پیشه میزان را ببین

من غلامم بر در ایوان شیر کردگار

لافتی الاعلی لاسیف الا ذوالفقار

محمد جواد حیدری 

نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 13:45 توسط اشک شوق| |

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
 
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
 
 
چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی
 
چون دوستی سنگدلان زود برفتی
 
 
زان پیش که در باغ وصال تو دل من
 
از داغ فراق تو برآسود برفتی
 
 
ناگشته من از بند تو آزاد بجستی
 
ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی
 
 
هر روز بیفزود همی لطف تو با من
 
 چون در دل من عشق بیفزود برفتی
نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 15:45 توسط اشک شوق| |

حلالم کن دم رفتن کمی بعد از پریشونی

 

تو آوار نگاهی که تو هم با ما نمیمونی

 

مسیر موندن و رفتن یکی بود و جدا شد باز

 

تو پایان منو دیدی جدایی سخته از آغاز

 

حلالم کن غریبونه توي اين دل پر خونه

 

حلالم کن غریبی که برات دل کندن آسونه

 

حلالم کن به خونی که غروب ازخاک میجوشه

 

حلالم کن به نوزادی که شیر از تیر مینوشه

 

مگه میشه کنارت موند؟ هنوزم عشق بد حاله

 

صبوری هم کم آورده خود شمشیر میناله

 

حلالم کن به زخمایی که لب واکرده میخنده

 

حلالم کن به عشقی که به چشمای تو پایبنده

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 14:22 توسط اشک شوق| |

صداي ناله مي باريد
ولي تن خشكه حسرت بود
طلوع بغض سرگردان
به عمر گريه ميافزود
دريغ از جرعه اي خورشيد
در اين سرماي بعد از تب
دريغ از لحظه اي ساحل
در اين امواج شب در شب
غزل مرثيه ميخواند
كبوتر در پي دام است
از اين ظلم فريبنده
خيال كفر آرام است
عقيق صبر وامانده
به صحراي سراب و خواب
طلوعي تازه ميخواهيم
بيا اي عشق عالم تاب
به رنگه پرده كعبه
به جاي پاي ابراهيم
قسم بر مسجدالاقصي
كه ما تنهاي تنهاييم
كه ما تنهاي تنهاييم

«فرزاد حسنی»

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 14:21 توسط اشک شوق| |

[تصویر: %D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA.jpg&t=1]
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 12:39 توسط اشک شوق| |

candleاشک غم درگذشت دوست عزیزت را به شما وخانواده محترمش تسلیت عرض میکنم ......candle

sher

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 12:25 توسط اشک شوق| |

هر آن تفأل می زنم دیوان عشق یار را

سوزم ز عشقش هر دم و آماده سازم دار را

ما را رها کردی به غم در کنج عشقی شب زده

مرهم نه ای زخمی مکن آخر دل بیمار را

عطر نسیمی می دهی اما پر از طوفان و غم

آماده ای تا بشکنی دیوار عشق یار را

ما خویش در دام توئیم گر می کنی یادی ز ما

تیغ و نیام از خویش کَن تا نشکنی دیوار را

مست از وصال خویش کن درویش دل آزرده را

یک گوشه ی چشمی نما مجنون بی غمخوار را

من گر سمائی می شوم از عطر مشکین سای توست

کین عطر تو افسون کند خوابیده و بیدار را

بهر زیارت آمدم تا تحفه ای گیرم ز تو

مردی نباشد بشکنی آخر دل زوار را

با یک نگه در بند کش این بنده ی دلخسته را

تا زنده داری عاشقی وین گنبد دوار را 




نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 15:30 توسط اشک شوق| |

رفت آرام دلم یار دلارام کجاست 

 

            

                        آن سیه چشم که برد از دلم آرام کجاست

 

 

من دگر تاب ندارم غم هجران بینم   

 

         

                          روز  وصل من و  آن شادی ایام  کجاست

 

مستی و باده خوری نیست دگر چاره من    

 

                         آن می ناب که دو رم کند از جام کجاست

 

از غم هجر دگر بار نیاسودم من    

             

                          شادی  وصل  کجا و دل  آرام   کجاست

 

همه شب تا به سحر خواب به چشمم نامد  

 

                     مرغ دل پر زد و رفت گو تو به من دام کجاست

 

دل آرام مرا نیست دگر صبر و قرار    

             

                          یا رب آرام دلم باش دلارام کجاست

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 13:27 توسط اشک شوق| |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی....................

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 4:42 توسط اشک غم| |

زندگی زیباست...........زشتی های ان تقصیرماست..........درمسیرش هرچه نازیباست...........ان تدبیرماست......................زندگی اب روانیست ............روان می گذرد........انچه تقدیرمنو توست........................همان می گذرد.........

دوستی شوخی سرد بین ادم هاست ..............بازی شیرین گرگم به هواست.........واسه کشتن غرورمنو تو دوستی توطئه ثانیه هاست.........

توزندگی افرادی هستند که مثل قطار شهربازی می مونند ازبودن بااونالذت می بریولی باهاشون به جایی نمی رسی.............

بی گناهی کم گناهی نیست دردیوان عشق................یوسف ازدامان پاک خودبه زندان رفته است.....

بهتراست دوبارسوال کنی.............تااینکه یکبارراه رااشتباه بروی

هرچه یخ بزند ضدیخش میزنند.............وای به روزیکه یخ بزند ضد یخ........

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 11:13 توسط اشک شوق| |


Design By : Night Skin